خرید بک لینک
ساعت حوالی 9 صبح بود، روزی در اواخر خرداد یا اوایل تیرماه 1371. صغری باید به مدرسه می رفت شاید برای گرفتن کارنامه . امتحانات خرداد تمام شده بود. اصلا مدرسه تمام شده بود. فقط یک امتحان مهم باقی مانده بود ، مرحلهی دوم کنکور. نتیجه مرحلهی اول عالی بود. رتبه 48 در منطقه. صغری مانتو ، شلوار ، مقنعه و جوراب پوشیده بود ، فقط باید چادر و کیفش را برمی داشت و راه می افتاد ، از جلوی پنجرهی اتاق که رد می شد چیزی در حیاط توجهش را به خود جلب کرد. شاید هم صدای در را شنیده بود. هر چه بود جالب و غیر عادی بود. چند مرد غریبه وارد حیاط شده بودند و داشتند به سمت ایوان و اتاقهای

برچسب: جایزه روز تولد همراه اول,جایزه روز تولد ایرانسل,جایزه روز زن, نویسنده: امیر صفری تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 13:43

تعطیلات نوروز را طبق معمول در مشهد و نهبندان گذراندیم. جای پدر بزرگ فرهاد در مشهد خیلی خالی بود و جای خاله سکینه در نهبندان. خدارا شکر هر دو عمری با عزت و برکت داشتند. از این که بگذریم خیلی خوش گذشت. عروسی سارا و محسن هم بود و بعد از سالها خیلی از اقوام و دوستان را دیدم. من و هم سن و سالانم زنانی جاافتاده شده ایم که فرزندانمان قد کشیده اند . خیلی از ما برای دیدن روی پسران یا دخترانمان باید بالا را نگاه کنیم. از روزی که 18 ساله بودم و نهبندان را ترک کردم خیلی سال گذشته است؛ این در حالی است که فکر می کنم روزی که از سال 71 برای من شروع شد هنوز به شب نرسیده و عجب

برچسب: نمی دیدم که هستی, نویسنده: امیر صفری تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 13:43

از کودکی به شعر علاقه داشتم. هر شعری که می شنیدم حفظ می شدم. هنوز هم اشعار کتاب های درسی خودم و اشعار کتاب های برادران کوچک تر و خواهرم را حفظم. سال59 به دبستان رفتم و از آن به بعد کتاب های درسی ، مرتب تغییر می کرد .من حتی اشعار مهد کودک فرهاد را هم حفظ می شدم. دوست دارم و خود به خود بر صفحه ذهنم نقش می بندد. از همه ی اینها خاطراتی دارم که می خواهم در قالب قصه های صغری ادامه دهم. هر چند از وقتی که دارم خاطرات استاد پاپلی یزدی را می خوانم مجذوب بیان ساده و بی تکلف او شده ام و به حالش غبطه می خورم که می تواند با خیال راحت ریز و درشت خاطراتش را نقل کند. من نمی توانم

برچسب: گوهری دارم و صاحب نظری می جویم, نویسنده: امیر صفری تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 13:43

عروسک های من وروجک بودند نازنازی و قد و نیم قد شعر می خواندند و معلق می زدند و چشم هایشان همرنگ دستهای خدا بود من گم بودم در کرانه های چشم عروسک هایم و از آن جا به ابدیت می رفتم و از پستان خدا شیر می خوردم و گاه با ابرها اسب سواری می کردم و حسین هنوز هم نمی دانم کوه بود یا آسمان یا دریا هر چه بود بی زوال بود شعر هم می خواند گاهی از دیوار کوتاه روبه روی حیاط باد صدای آوازش را می آورد: " شد پرپر...شد پرپر دو گل از باغ رهبر رجایی و باهنر الله اکبر..الله اکبر" عروسک های من «کله کُرکُری» *بودند هر روز صبح دست و رویشان را می شستم و لباسشان را عوض می کردم و گاهی در سایه

برچسب: عروسک های من,عروسک های منیون,عروسک های من نفرت انگیز,عروسک های منگوله ای,عروسک های مناسب نوزاد,عروسک های بافتنی من,عروسک قصه های من,عروسک های کارتون من شرور, نویسنده: امیر صفری تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 13:43

صفحه بندی